چهارشنبه هفتم اسفند 1387
چرا شعر بنویسد؟
وقتی می تواند
شاعرها بسازد،
زن!
نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 15:52
|
سه شنبه هفتم آبان 1387
... و گاه
در آفرينش پاره خط كوچكي
از سرانگشت نوزادش
بينهايت صبوري ميكند شاعر!
نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 16:47
|
سه شنبه هفتم آبان 1387
نت ها به درستی نواخته نمی شدند
پیرمرد به سختی
عشق های کهنه اش را
به یاد می آورد
نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 16:46
|
سه شنبه هفتم آبان 1387
هر روز
نسكافه در فنجان
صبح به خير ميگويد
به آب جوش!
نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 16:36
|
سه شنبه هفتم آبان 1387
آدمي اگر دريا را ميفهميد
نماز موجها را
جزر و مد نميخواند!
نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 16:35
|
سه شنبه هفتم آبان 1387
تهِ تهِ اش را كه نگاه ميكنم
شكلات تلخ آب نشدهاي باقيست
حرفِ يكي دو فنجان نيست
زندگي هميشه همينطور است!
نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 16:34
|
سه شنبه هفتم آبان 1387
كبوترها
نوك ميزنند
گنبد رضاي او را،
دانه دانه... تا ملاقات خدا!
نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 16:24
|
سه شنبه هفتم آبان 1387
گرمِ تمرين،
از روي تو مينويسم:
آفتاب- آفتاب – آفتا.....
نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 16:24
|
سه شنبه هفتم آبان 1387
«تاريخ» تا آخرين برگه
«ادبيات» عشق را،
از «جغرافياي» حرا
تلاوت ميكند!
نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 16:23
|
سه شنبه هفتم آبان 1387
نگاه از دلم نچرخان
قبلهام گم ميشود!
نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 16:22
|
سه شنبه هفتم آبان 1387
دريا،
پياله آبيست
از چشم آسمان!
نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 16:21
|
سه شنبه هفتم آبان 1387
دور ِ «تو» ميگردد ماه
كه مدارش
گم نميشود!
نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 16:20
|
سه شنبه هفتم آبان 1387
هيچ كس
چون تو،
فصل خورشيد را
خوب نميخواند
ققنوس!
نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 16:18
|
سه شنبه هفتم آبان 1387
بند
حتّي كماش،
به مذاق پرنده
خوش نميآيد
نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 16:15
|
سه شنبه هفتم آبان 1387
دنيا،
بام سقوط است
بگذار در پيله همين دل،
به اوج انزوا برسم!
نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 16:14
|
سه شنبه هفتم آبان 1387
در كودكي،
چون من
قطره كوچكي بود
كه بر تنهايياش
اينهمه گريست،
دريا!
نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 16:12
|
سه شنبه هفتم آبان 1387
اين فصل هم،
روزي آب ميشود
مثل خودت كه روزي
برف بودي!
نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 16:10
|
دوشنبه ششم اسفند 1386
فایده ندارد
بیا برویم
به جهانی دیگر...
با خدایی دیگر...
نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 16:39
|
دوشنبه ششم اسفند 1386
پیر می شوند پا به پای من
میز ،
منگنه ،
و همین لیوان چایی!
نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 16:37
|
شنبه چهارم اسفند 1386
شاعر که باشی
پاییز ،
لابلای لبخندت
گیر می کند!
نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 10:1
|
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386
گفتم : باران ،
آمد!
چرا صدایت نکردم؟
نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 8:27
|
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386
سکوت نعلبکی
پت پت ِ شمع
دیدار دو عاشق..
نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 8:18
|
شنبه بیست و چهارم آذر 1386
این بار قصدم به زندگی است..
خیال شاعرانه ای
در کار نیست..
نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 17:49
|
سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386
تراژدی یا کمدی ؟
زندگی کدام است؟
مساله اینست!
نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 17:18
|
چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386
هر ستاره ،آهی است ..
به یادگار از
آدم های روی زمین!
نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 15:32
|
شنبه یکم اردیبهشت 1386
دلم خیلی چیزها می خواهد که ندارد...
می نویسم : دوست.
روی تمام خواسته هایم خط می کشم!
نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 12:36
|
شنبه یازدهم فروردین 1386
کاش دنیا ، از نو
کاش حوا ، آدم
کاش عاشق ، با هم
کاش رویا ، نزدیک!
نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 15:31
|
شنبه یازدهم فروردین 1386
گاه فکر می کنم چه ناگزیر
هی مرور می شوی به زندگی ،
مثل خنده های من در آینه!
نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 15:6
|
یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385
بیست و چند « سفر» دیگر
زمین ،
بدون تو سرگردان بچرخد
خورشید؟؟؟
نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 13:36
|
چهارشنبه دوم اسفند 1385
دنجی برای نوشتن
حسی برای گفتن
هوا و غذا و تو هم که
همیشه هستید..
نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 11:17
|