تبليغاتX
نشانی ِ--------------» او
مجموعه ای از طرح، هایکو ، لحظه واره و ...

چرا شعر بنویسد؟

وقتی می تواند

شاعرها بسازد،

زن!

نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 15:52  | 

 ... و گاه

در آفرينش پاره‌ خط كوچكي

از سرانگشت نوزادش

بي‌نهايت صبوري مي‌كند شاعر!

نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 16:47  | 

نت ها به درستی نواخته نمی شدند

پیرمرد به سختی

عشق های کهنه اش را

به یاد می آورد

نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 16:46  | 

هر روز

نسكافه در فنجان

صبح به خير مي‌گويد

به آب جوش!

نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 16:36  | 

آدمي اگر دريا را مي‌فهميد

نماز موج‌ها را

جزر و مد نمي‌خواند!

نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 16:35  | 

تهِ تهِ اش را كه نگاه مي‌كنم

شكلات تلخ آب نشده‌اي باقي‌ست

حرفِ يكي دو فنجان نيست

زندگي هميشه همين‌طور است!

نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 16:34  | 

كبوترها

نوك مي‌زنند

گنبد رضاي او را،

دانه دانه... تا ملاقات خدا!

نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 16:24  | 

گرمِ تمرين،

از روي تو مي‌نويسم:

آفتاب- آفتاب – آفتا.....

نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 16:24  | 

«تاريخ» تا آخرين برگه

«ادبيات» عشق را،

از «جغرافياي» حرا

تلاوت مي‌كند!

نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 16:23  | 

نگاه از دلم نچرخان

قبله‌ام گم مي‌شود!

نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 16:22  | 

دريا،

پياله آبي‌ست

از چشم آسمان!

نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 16:21  | 

دور ِ «تو» مي‌گردد ماه

كه مدارش

گم نمي‌شود!

نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 16:20  | 

هيچ كس

چون تو،

فصل خورشيد را

خوب نمي‌خواند

ققنوس!

نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 16:18  | 

بند

حتّي كم‌اش،

به مذاق پرنده

خوش نمي‌آيد

نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 16:15  | 

دنيا،

بام سقوط است

بگذار در پيله همين دل،

به اوج انزوا برسم!

نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 16:14  | 

در كودكي،

چون من

قطره كوچكي بود

كه بر تنهايي‌اش

اين‌همه گريست،

دريا!

نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 16:12  | 

اين فصل هم،

روزي آب مي‌شود

مثل خودت كه روزي

برف بودي!

نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 16:10  | 

فایده ندارد

بیا برویم

به جهانی دیگر...

با خدایی دیگر...

نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 16:39  | 

پیر می شوند پا به پای من

میز ،

منگنه ،

و همین لیوان چایی!

نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 16:37  | 

شاعر که باشی

پاییز ،

لابلای لبخندت

گیر می کند!

نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 10:1  | 

گفتم : باران ،

آمد!

چرا صدایت نکردم؟

نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 8:27  | 

سکوت نعلبکی

پت پت ِ شمع

دیدار دو عاشق..

نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 8:18  | 

این بار قصدم به زندگی است..

خیال شاعرانه ای

در کار نیست..

نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 17:49  | 

تراژدی یا کمدی ؟

زندگی کدام است؟

مساله اینست!

نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 17:18  | 

هر ستاره ،آهی است ..

به یادگار از

آدم های روی زمین!

نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 15:32  | 

دلم خیلی چیزها می خواهد که ندارد...

می نویسم : دوست.

روی تمام خواسته هایم خط می کشم!

نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 12:36  | 

کاش دنیا ، از نو

کاش حوا ، آدم

کاش عاشق ، با هم

کاش رویا ، نزدیک!

نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 15:31  | 

گاه فکر می کنم چه ناگزیر

هی مرور می شوی به زندگی ،

مثل خنده های من در آینه!

نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 15:6  | 

بیست و چند « سفر» دیگر

زمین ،

بدون تو سرگردان بچرخد

خورشید؟؟؟

نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 13:36  | 

دنجی برای نوشتن

حسی برای گفتن

هوا و غذا و تو هم که

همیشه هستید..

نوشته شده توسط جاناتان در ساعت 11:17  |